Wednesday, October 01, 2003


٭ يه نماي تكراري از بالا:
چترهاي باز سياه كه به سختي بهم حلقه شدن .
بارون (طبق معمول).
...
رومئو هفت تير رو روي شقيقه هاي قشنگ ژوليت گذاشته و داره مي شماره : 9،10،...
ژوليت خاك هاي خيسي رو كه توي دستش پر كرده توي گور مي ريزه و تموم.
بارون قطع مي شه (طبق دستور خانم ژوليت).
رومئو هنوز داره مي شماره:2،1،...

.........................................................................................................................    [ ]|[12:29 PM]|

Monday, September 15, 2003


٭ امشب باز هم باخت.
سيگارش رو روشن کرد و از اتاق خارج شد.
کوچه تاريک بود .
زن آروم و بی حرکت تو انتهای کوچه انتظار می کشيد.
با عجله از کنار زن گذشت.
زن حتی نگاهی هم به اون نکرد.
برنده به زودی پيداش می شد و اين انتظار رو آلوده می کرد.
...

قمارباز حالا اونقدر دور شده بود که بتونه يه گوشه آروم بگيِره و ته جيبش رو بگرده .
"پاکتي سِگار ، مشتی قرص و يادداشتی که فردای اون روز باقيمونده ی ثروت مرد رو به زن می بخشيد."

.........................................................................................................................    [ ]|[10:53 PM]|

Wednesday, September 10, 2003


٭ "چراغ عمرش خاموش شد.
آخرين نفساشو كشيد .
زمان موعودش فرا رسيد.
پرواز آسموني كرد.
اما هيشكي جرات نداره كه بگه :اون مرد،مرد.تموم."

.........................................................................................................................    [ ]|[10:05 PM]|

Tuesday, September 09, 2003


٭ با يه چتر قرمز ، يه سايبون واسه خودش درست كرده بود .
يه گوشه خيابون ، وسط اون هياهوي مسخره نشسته بود و آدامس مي فروخت .
صورت سفيد پرچين و چروكش وسط چادر مقنعه ي سياه، واقعا زيبا بود .
_ پيرزن ، شايد امروز دخل بهتري داشت .
آدامس اصلا چيز خوشمزه اي نيست . اصلا .

.........................................................................................................................    [ ]|[5:57 PM]|

Monday, September 08, 2003


٭ اومد داخل و یه گوشه نشست . واسه ش چایی آوردن ، گفت نمی خوره و اون رو برگردوند .
سومین بچه مرد ساعتی پیش متولد شد . پسری بود زیبا .
مرد خوشحال بود . اما این سکوت توی خونه داشت دیوونه ش می کرد . بلند شد ، به کنار پنجره رفت . پنجره رو باز کرد ، بارون می اومد .
چشماش رو بست و با صدای بلند شروع به خندیدن کرد :
- قاه قاه قاه قاه ....

یکی حتما باید به اون بگه زنش مرده !

.........................................................................................................................    [ ]|[10:01 AM]|

Saturday, September 06, 2003


٭ امروز صبح که از خواب بیدار شد ، درد عجیبی رو تو سینه ش احساس کرد.
پیرمرد به سختی عینک ته استکانی دسته سیاهش رو به چشم زد و تنها شماره ای که حفظ بود گرفت ...
بوق _ بوق _ بوق
_ الو
_ سلام آقای رییس
_تو هنوز خوابی پیرمرد!
و تلفن قطع شد ...
پیرمرد با عجله لباساش رو پوشیدو سوار دوچرخه قدیمی ش شد.
آخرین روزای سال اصلا دلش نمی خواست کارش رو از دست بده .
صدای زنگ دوچرخه همراه با صدای ضعیف پستچی پیر محل ، واقعا زیبا بود .
بوق _ بوق _ بوق
سال نوتون مبارک . بوق _ بوق ...

.........................................................................................................................    [ ]|[12:20 AM]|

Friday, September 05, 2003


٭ برف شديدي مي اومد .
پسرك روي پل ايستاده بود . ساز دهني ش رو از جيبش در آورد ، لبهاش رو به ساز دهني چسبوند و ...
زن و مرد جواني كه ، دست همديگه رو به گرمي گرفته بودن به اون نزديك شدن . سكه اي رو جلوي پاهاش انداختن . پسرك زير چشمي نگاهي به سكه انداخت . "خط " اومده بود .
چشماش رو بست ، خودش رو تو رودخونه انداخت و تموم !
آب رودخونه سرد بود . خيلي سرد . خيلي،خيلي،خيلي...

.........................................................................................................................    [ ]|[1:24 PM]|

Tuesday, September 02, 2003


٭ ×نقاشي آبرنگيمو بهش دادم گفتم :اين مال تو.گفت:قشنگه.گفتم :همين . خنديد گفت:نه راستشو بخواي خيلي واسم تكراريه .نقاشي رو پاره كردم و ديگه با اون ازدواج نكردم.! × نقاشي آبرنگيمو بهش دادم گفتم:چطوره؟.گفت:معركه اس ؛مال من.گفتم :راستشو بخواي ….نذاشت حرفم تموم شه وگفت : بدبخت فلاني شوهرداره ! ×نقاشي آبرنگيمو بهش دادم و چيزي نگفتم .اونم چيزي گفت و آروم رفت .هنوزم دوستش دارم…

.........................................................................................................................    [ ]|[1:51 AM]|

Sunday, August 31, 2003


٭ تو اون تاريكي پيدا كردنش كار خيلي سختي نبود.كافي بود چشم بسته يه چرخي تو اون اتاق 3-2متري بزنم تا بتونم لمسش كنم . مي دونستم كه الان يه گوشه اتاق كز كرده و از ترس داره مي ميره.! خدا خدا مي كردم وقتي دستمو به سمتش دراز مي كنم اونو اونقدر فشار بده تا از درد بميرم. ... "جان كافي " خيلي وقت مي شد كه از اينجا رفته بود ... _آقاي "جان كافي "يكي از دوستام مريضه ميشه كمكش كني . جان به سختي نفس مي كشيد شايد بد موقعي مزاحمش شده بودم. گفتم :جان كمكي از دست من بر مي آد. به آرومي گفت :لطفا تنهام بزار... چراغا روشن شد. يه آقاي گنده مونده جلو اومد و گفت :پسر تو رد شدي ؟ و با صداي بلند گفت :نفر بعد...

.........................................................................................................................    [ ]|[2:38 AM]|

Saturday, August 30, 2003


٭ " امیدی به معجزت هیچ مرده نیست زنده باش " امروز برا مردن روز خوبی نیست . امروز اینقده خوشحالم که دلم می خواد تموم دنیا رو ببوسم . خورشید می درخشه ...! امروز برا مردن اصلا روز خوبی نیست . بوسیدن صورت اصلاح نشده علی اونم تو روز تولدش تنها هدیه ای که می تونم به زنده ترین آدم امروزم بدم . ** آخرین قطره ی آبی که واسش مونده بود رو با اندوه فراوون خورد و به راهش ادامه داد . می دونست دیگه تمومه ! یه گوشه آروم زیر آفتاب نشست ، کاغذ و قلمش رو در آورد ، شروع کرد به نوشتن : سلام . آنتوان عزیز حال من خوبه من برگشتم تا دوباره ببینمت . اما نبودی . تو رو خدا دیگه شبا گریه نکن . باور کن که من حالم خیلی خوبه . شبا دیگه آسمون رو هم نگا نکن . امروز تو زمین شما 43 بار غروب کردن خورشید رو دیدم . راستی داشت یادم می رفت، بره گل رو ، خیلی وقت پیشا ، چرید . باید خیلی چیزا رو فراموش کنم . خیلی چیزا رو ...

.........................................................................................................................    [ ]|[3:29 AM]|

..............................

..............................

آرشيو